فكر كردن

دختر كوچك من چند روزی است كه دارد بزرگ و بزرگ‌‌تر می‌شود.

دیشب حال مامان تعریفی نداشت و من هم كه با تا صبح بیدار بودن و مطالعه كردن چندان بیگانه نیستم تا صبح بالای سرش نشستم.

نی‌نی هم آمد و آرام و بی‌صدا توی نغل من كه روی یك شانه دراز كشیده بودم دراز شد، كتاب‌های خودش را هم آورده بود و عكس‌های‌شان را نگاه می‌كرد. چند روز پیش برای‌اش یك كتاب خریدم كه فقط عكس دارد و بچه‌ها خودشان باید داستان‌اش را بسازند.

(ادامه…)

منتشرشده در: در مه 14, 2008 در 3:53 ب.ظ.  (۱) دیدگاه  

واقعیت‌های جامعه

وقتی آدم بچه دار می‌شود، زندگی‌اش با قبل زمین تا آسمان فرق می‌كند. مخصوصاً وقتی شرایط استثنایی تو سبب شود كه ناچار شوی دختر بچه‌ات را هم جا با خودت ببری. آن موقع باید بسیار مواظب باشی.
(ادامه…)

منتشرشده در: در مه 8, 2008 در 11:33 ق.ظ.  (2) دیدگاه  

به خیر گذشت

چند روزه که دارم استراحت می‌کنم تا زندگی‌ام کم‌کم حالت طبیعی بگیره. هم من هم کوچولو به این دو، سه روز بدون دغدغه احتیاج داشتیم. باید انرژی خودمون رو برای برگشتن به کرمانشاه و آغاز کردن کارها تجدید می‌کردیم.
گرچه در مسافرت تهران چیزهای جالبی فهمیدیم، امِا استرس‌های ناشی از بیماری مامان هر دوتامون رو داشت از پا در می‌آورد. طفلکی دختر کوچولوی من که باید مدام پا به پای من از این مرکز درمانی به آن مرکز می‌آمد و اشک‌هایی را که در چشم‌هایم جمع و از شرم حضور او با پشت دست خشک می‌شد، را می‌دید. نمی‌شد حرفی بزنم، نمی‌خواستم مامان یا کسه دیگه‌ای احساس ترس کند، ولی حرفی که دکتر زده بود واقعاً خطرناک بود، وجود یه تومور در غده هیپوفیز چیزی نبود که بشه به این راحتی ازش گذشت، خوشبختانه توموری در کار نبود و فقط یک تحریک باعث بخشی از ناراحتی‌هایی شده بود که جدیداً بروز کرده بود، گرچه درمان وآزمایش‌ها برای مشخص شدن دلیل تحریک ادامه دارد، ولی روزی که من و کوچولو جواب MRI آخری را گرفتیم، داشتم سکته می‌کردم و جرات باز کردن و خواندن جواب را نداشتم؛ بالاخره دل را زدم به دریا و شروع کردم به زیر لب خواندن جوابی که دکتر رادیولوژیست نوشته بود که یهو نی‌نی صداش دراومد که: «چلا آروم می‌دونیش، من‌ام می‌دام بدونم دی جده؟!»

(ادامه…)

منتشرشده در: در مارس 6, 2008 در 8:10 ب.ظ.  (۱) دیدگاه  

مه و برف

ديشب من و كوچولو تا دير وقت بيرون بوديم. وقتي به خونه رسيديم حدود ساعت 2 صبح بود.
كوچولوي من هواي مه آلود رو دوست داره و ديشب از ساعت 11 همه شهر رو مه گرفته بود. همين كه فهميد هوا مه‌گرفته است، بي‌قراري مي‌كرد كه برويم بيرون. در خيابات كوچولو خوشحال جلو جلوي من مي‌دويد و از اينكه من دنبال‌اش كنم لذت مي‌برد.
وقتي به طرف من برمي‌گشت و مي‌خنديد انگار دنيا در چشم‌هاي كوچك‌اش به من چشمك مي‌زد.

(ادامه…)

منتشرشده در: در فوریه 20, 2008 در 9:09 ق.ظ.  (3) دیدگاه  

یک شب پر درد

دیشب اصلاً خوب نخوابیدم، دو شبه که گوش دختر کوچولوم درد می‌کنه و من هیچ کاری نمی‌تونم انجام بدم. جز اینکه صبح تا شب بشینم و مواظب‌اش باشم و اون رو تو بغل‌ام بگردونم توی اتاق، تا کمی آرام بشه و خوابش ببره و اون موقع تازه می‌تونم بشینم و نگاه‌اش کنم که آرام گرفته خوابیده و بعد از آرامشی که داره مست بشم. (ادامه…)

منتشرشده در: در فوریه 18, 2008 در 10:27 ب.ظ.  (۱) دیدگاه  

این یک واقعیت است

 هر چه بیشتر می‌گذرد، کودک کوچک من بیشتر مشخص می‌شود و هر چه مشخص‌تر می‌شود، من بیشتر به او احساس تعلق می‌کنم. در بیشتر اوقات روزمره کنار من است و مشغول کار خود. تمام تلاش‌اش را هم می‌کند که مزاحم من نباشد. امّا وقتی از دمای هوا ناراحت می‌شود، از کسی یا چیزی می‌ترسد و یا دل کوچک‌اش برای من تنگ می‌شود، خود به خود تمام کارهای من به هم می‌ریزد. (ادامه…)

منتشرشده در: در فوریه 15, 2008 در 12:49 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

نامه اول

‌اتفاقات عجیبی افتاد…
حاصل تمام این اتفاقات برای من شد حس داشتن فرزندی که می‌دانم هرگز متولد نخواهد شد. ولی حس‌اش می‌کنم. چنان نزدیک که گویی به تازگی به دنیا آمده است.
این کودک گاه نوزادی می‌شود که تازه زاییده شده و گاه کودکی خردسال که در به در دنبال مادری می‌گردد که نیست و گاه نوجوانی که نیاز به مراقبت پدر دارد.
هر چه هست این حس چنان دارد قوت می‌گیرد که من کم‌کم دارم باور می‌کنم که او هست. برای اینکه چیست و چگونه تا این حد نزدیک حس‌اش می‌کنم هیچ توضیحی ندارم، فقط می‌دانم که هست و دارد با من زندگی می‌کند. شاید دارم دیوانه می‌شوم، ولی او را چنان نزدیک حس می‌کنم که لازم دیدم برای‌اش بنویسم؛ شاید روزی زاده شد و نگاه کرد به آنچه که پدرش برای‌اش مهیا کرده، سال‌ها پیش از آنکه به دنیا بیاید. گرچه شکی ندارم که این کودک هرگز زاده نخواهد شد.
دوستی می‌گفت: «این کودک خود من‌ام.» ولی چیزی که من حس می‌کنم بسیار واقع‌تر و زنده‌تر از آن است که خود من باشم. او موجودی مستقل از من است. که دارد با من زندگی می‌کند؛ خوشحال و ناراحت می‌شود و حتی گاه گریه می‌کند و این یعنی موجودی زنده است که بالقوه وجود دارد و زندگی می‌کند حالا اگر این موجود بالفعل نمی‌شود هیچ ربطی به وجوداش ندارد. او زنده است، حداقل برای من که چنین است. (ادامه…)

منتشرشده در: در فوریه 10, 2008 در 11:32 ب.ظ.  (۱) دیدگاه  
دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.