مه و برف

ديشب من و كوچولو تا دير وقت بيرون بوديم. وقتي به خونه رسيديم حدود ساعت 2 صبح بود.
كوچولوي من هواي مه آلود رو دوست داره و ديشب از ساعت 11 همه شهر رو مه گرفته بود. همين كه فهميد هوا مه‌گرفته است، بي‌قراري مي‌كرد كه برويم بيرون. در خيابات كوچولو خوشحال جلو جلوي من مي‌دويد و از اينكه من دنبال‌اش كنم لذت مي‌برد.
وقتي به طرف من برمي‌گشت و مي‌خنديد انگار دنيا در چشم‌هاي كوچك‌اش به من چشمك مي‌زد.

(ادامه…)

Published in: on فوریه 20, 2008 at 9:09 ق.ظ.  (3) دیدگاه  

یک شب پر درد

دیشب اصلاً خوب نخوابیدم، دو شبه که گوش دختر کوچولوم درد می‌کنه و من هیچ کاری نمی‌تونم انجام بدم. جز اینکه صبح تا شب بشینم و مواظب‌اش باشم و اون رو تو بغل‌ام بگردونم توی اتاق، تا کمی آرام بشه و خوابش ببره و اون موقع تازه می‌تونم بشینم و نگاه‌اش کنم که آرام گرفته خوابیده و بعد از آرامشی که داره مست بشم. (ادامه…)

Published in: on فوریه 18, 2008 at 10:27 ب.ظ.  (۱) دیدگاه  

این یک واقعیت است

 هر چه بیشتر می‌گذرد، کودک کوچک من بیشتر مشخص می‌شود و هر چه مشخص‌تر می‌شود، من بیشتر به او احساس تعلق می‌کنم. در بیشتر اوقات روزمره کنار من است و مشغول کار خود. تمام تلاش‌اش را هم می‌کند که مزاحم من نباشد. امّا وقتی از دمای هوا ناراحت می‌شود، از کسی یا چیزی می‌ترسد و یا دل کوچک‌اش برای من تنگ می‌شود، خود به خود تمام کارهای من به هم می‌ریزد. (ادامه…)

Published in: on فوریه 15, 2008 at 12:49 ب.ظ.  نوشتن دیدگاه  

نامه اول

‌اتفاقات عجیبی افتاد…
حاصل تمام این اتفاقات برای من شد حس داشتن فرزندی که می‌دانم هرگز متولد نخواهد شد. ولی حس‌اش می‌کنم. چنان نزدیک که گویی به تازگی به دنیا آمده است.
این کودک گاه نوزادی می‌شود که تازه زاییده شده و گاه کودکی خردسال که در به در دنبال مادری می‌گردد که نیست و گاه نوجوانی که نیاز به مراقبت پدر دارد.
هر چه هست این حس چنان دارد قوت می‌گیرد که من کم‌کم دارم باور می‌کنم که او هست. برای اینکه چیست و چگونه تا این حد نزدیک حس‌اش می‌کنم هیچ توضیحی ندارم، فقط می‌دانم که هست و دارد با من زندگی می‌کند. شاید دارم دیوانه می‌شوم، ولی او را چنان نزدیک حس می‌کنم که لازم دیدم برای‌اش بنویسم؛ شاید روزی زاده شد و نگاه کرد به آنچه که پدرش برای‌اش مهیا کرده، سال‌ها پیش از آنکه به دنیا بیاید. گرچه شکی ندارم که این کودک هرگز زاده نخواهد شد.
دوستی می‌گفت: «این کودک خود من‌ام.» ولی چیزی که من حس می‌کنم بسیار واقع‌تر و زنده‌تر از آن است که خود من باشم. او موجودی مستقل از من است. که دارد با من زندگی می‌کند؛ خوشحال و ناراحت می‌شود و حتی گاه گریه می‌کند و این یعنی موجودی زنده است که بالقوه وجود دارد و زندگی می‌کند حالا اگر این موجود بالفعل نمی‌شود هیچ ربطی به وجوداش ندارد. او زنده است، حداقل برای من که چنین است. (ادامه…)

Published in: on فوریه 10, 2008 at 11:32 ب.ظ.  (۱) دیدگاه  
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.