نامه اول

‌اتفاقات عجیبی افتاد…
حاصل تمام این اتفاقات برای من شد حس داشتن فرزندی که می‌دانم هرگز متولد نخواهد شد. ولی حس‌اش می‌کنم. چنان نزدیک که گویی به تازگی به دنیا آمده است.
این کودک گاه نوزادی می‌شود که تازه زاییده شده و گاه کودکی خردسال که در به در دنبال مادری می‌گردد که نیست و گاه نوجوانی که نیاز به مراقبت پدر دارد.
هر چه هست این حس چنان دارد قوت می‌گیرد که من کم‌کم دارم باور می‌کنم که او هست. برای اینکه چیست و چگونه تا این حد نزدیک حس‌اش می‌کنم هیچ توضیحی ندارم، فقط می‌دانم که هست و دارد با من زندگی می‌کند. شاید دارم دیوانه می‌شوم، ولی او را چنان نزدیک حس می‌کنم که لازم دیدم برای‌اش بنویسم؛ شاید روزی زاده شد و نگاه کرد به آنچه که پدرش برای‌اش مهیا کرده، سال‌ها پیش از آنکه به دنیا بیاید. گرچه شکی ندارم که این کودک هرگز زاده نخواهد شد.
دوستی می‌گفت: «این کودک خود من‌ام.» ولی چیزی که من حس می‌کنم بسیار واقع‌تر و زنده‌تر از آن است که خود من باشم. او موجودی مستقل از من است. که دارد با من زندگی می‌کند؛ خوشحال و ناراحت می‌شود و حتی گاه گریه می‌کند و این یعنی موجودی زنده است که بالقوه وجود دارد و زندگی می‌کند حالا اگر این موجود بالفعل نمی‌شود هیچ ربطی به وجوداش ندارد. او زنده است، حداقل برای من که چنین است.

آنچه در اینجا نوشته می‌شود نامه‌ها و شاید درد دل‌هایی باشد با همان کودکی که در من است و با من زندگی می‌کند.
اگر می‌بینید زبان بعضی از نوشته‌های برای حرف زدن با یک کودک خیلی تلخ است، ببخشید چون پدر این کودک وارث دردی هزاران ساله است، وارث اشک‌های مجنون و تیشه‌ی فرهاد.
اگر دیدید زبان نوشته‌ها زیادی دریده و بدون سانسور است، ببخشید چون بازی کردن نقش پدر و مادر برای کودکی که اینگونه عجیب زاده شده چندان کار راحتی نیست؛ البته گذشته از این کودکی که ناچار است هر لحظه از زمان را با پدری باشد که به طبع شغل‌اش ناچار است در مراکز گوناگون و در تماس با اشخاص متنوع باشد چندان چشم و گوش بسته نخواهد بود.

اسم این وبلاگ را «نت هشتم در وقت اضافه» گذاشتم تا یاد آور «نت هشتم» باشد، سایتی که دیگر به هویت من در دنیای مجازی تبدیل شده و بخش تعیین کننده‌ای از تمام اتفاقاتی بود که افتاد.
امّا دلیل اینکه این نوشته‌ها را در وبلاگ‌های زیر مجموعه سایت نت هشتم قرار ندادم، این بود که نخواستم پای دخترم به سایتی که ناچار است سانسور و روزمرگی را تحمل کند باز شود. اینجا آزادیم، من‌ام و دخترم و مخاطبانی احتمالی که بی‌شک فضای این خانه مجازی را درک خواهند کرد. شاید هم خواستم کودک‌ام را از آسیب‌هایی که ممکن است در اثر حضورش در نت هشتم متوجه‌اش شود حفظ کنم.

کودک من آرام باش و در آغوش‌ام آرام بخواب، چرا که شاید فردایی دیگر نباشد.

Published in: on فوریه 10, 2008 at 11:32 ب.ظ.  (۱) دیدگاه  

The URI to TrackBack this entry is: http://not8.wordpress.com/2008/02/10/%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%a7%d9%88%d9%84/trackback/

خوراک آراِس‌اِس دیدگاه‌های‌ این نوشته.

یک دیدگاهبیان دیدگاه

  1. سلام. خوشحالم. قدم نو رسیده مبارک. به دورش کنید از هیاهوی دنیای پرسانسور و سراسر خطر. من در اولین قدم برای نوشتن از کودکی که البته وجود دارد مجبور شدم قالب سیاه وبلاگ را تغییر دهم دلم رضا نمی شد یادش را بر سیاهی ها بنویسم.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.