هر چه بیشتر میگذرد، کودک کوچک من بیشتر مشخص میشود و هر چه مشخصتر میشود، من بیشتر به او احساس تعلق میکنم. در بیشتر اوقات روزمره کنار من است و مشغول کار خود. تمام تلاشاش را هم میکند که مزاحم من نباشد. امّا وقتی از دمای هوا ناراحت میشود، از کسی یا چیزی میترسد و یا دل کوچکاش برای من تنگ میشود، خود به خود تمام کارهای من به هم میریزد.
جالب آنجاست که کسی نمیتواند وجودش را باور کند، سعی میکنم دربارهاش با کسی حرف نزنم، امّا بعضی وقتها چنان رفتارم روحیام را تحت تاثیر خود قرار میدهد که ناگزیر میشوم برای کسی که این تغییر را میفهمد، اندکی دربارهاش توضیح بدهم. کسی نمیتواند بفهمد که حس کردن موجودی زنده و تا این حد نزدیک به خودت چقدر لذت بخش است.
من کودکی دارم که همیشه با من است. بی آنکه لحظهای هر چند کوتاه از من دور باشد. همیشه با من است و مرا وادار میکند که در رفتار روزمره و مراودات همیشگیام مراعات دختر بچهای را هم که همیشه حاضر است بکنم.
چند روزی است که این دختر را به طور کامل حس میکنم. دختر بچه شیرین دوسالهای که هنوز یاد نگرفته درست صحبت کند و گه گاه هم وقتی حوصلهاش از مطالعات شبانه و کارهای روزانه پدرش سر میرود شروع میکند به اذیت کاریهای کودکانهای که مرا مجبور میکند بی توجه به تمام کارها و برنامههایم، تمام حواسام را متوجه او کنم.
نمیدانم از داشتن چنین فرزندی خوشحال باشم یا نه!
امّا احساسی که دارم سبب میشود خوشحال باشم، من کودکی دارم، موجودی زنده که کاملاً وابسته به من است و من هم دارم کمکم به نگاه و رفتارش وابسته میشوم.
حتی همین الآن که نشسته است بغل من و چون می داند که دارم دربارهی او فکر میکنم و مینویسم، چشمان کوچک اش برق میزند و لبخند شیطنت آمیز که زیر لب دارد حکایت از آن میکند که چقدر از اینکه الآن فقط به او فکر میکنم خوشحال است.
من دختر بچهی کوچکی دارم، این یک واقعیت است. خواه در دنیای مادی بالفعل شده باشد یا نه!