دیشب اصلاً خوب نخوابیدم، دو شبه که گوش دختر کوچولوم درد میکنه و من هیچ کاری نمیتونم انجام بدم. جز اینکه صبح تا شب بشینم و مواظباش باشم و اون رو تو بغلام بگردونم توی اتاق، تا کمی آرام بشه و خوابش ببره و اون موقع تازه میتونم بشینم و نگاهاش کنم که آرام گرفته خوابیده و بعد از آرامشی که داره مست بشم.دیشب خونهی یکی از دوستام مهمون بودم و دختر کوچولوی من از اینکه تو مهمونی باعث شده بود حالام گرفته شه ناراحت بود و همش میگفت: بابا جونم من خوبم، تو ناراحت نباش.
وقتی که همه خوابیدن، درد گوشاش بیشتر شد، داشتم دق میکردم. کم مونده بود بغضام بترکه، که کوچولو فهمید باباش حالاش بده و شروع کرد به خندیدن که بعنی من خوبم تو ناراحت نباش. ولی من در دلام لعنت میکردم خودم رو که کاری از دستام بر نمییاد.
آرزو میکردم کاش خدا تمام دردهای عالم را به من میداد ولی دخترم آرام میگرفت میخوابید.
وقتی دخترم درد میکشید، درد تمام وجود من رو هم میگرفت و احساس میکردم در درونام کسی دارد تکه تکه میشود، قلبم داشت از حرکت باز میایستاد. کوچولوی من درد داشت و این موضوع برای من واقعاً سخت بود.
امیدوارم هیچ کودکی در هیچ کجای عالم دردی نداشته باشد.
یک شب پر درد
The URI to TrackBack this entry is: http://not8.wordpress.com/2008/02/18/22/trackback/
من هم امیدوارم. یاد آن روزها افتادم که کودک یکساله ام را برای عمل قلب به آغوش سرد پزشک جراح سپردم و حال امروز شما مرا یاد گوشه ای از آن نا آرامی ها انداخت. نی نی کوچولوهایی که حرف نمی تونن بزنن دردشون غمگین تره . چون آدم خودش باید حدس بزنه کجاشون درد می کنه