ديشب من و كوچولو تا دير وقت بيرون بوديم. وقتي به خونه رسيديم حدود ساعت 2 صبح بود.
كوچولوي من هواي مه آلود رو دوست داره و ديشب از ساعت 11 همه شهر رو مه گرفته بود. همين كه فهميد هوا مهگرفته است، بيقراري ميكرد كه برويم بيرون. در خيابات كوچولو خوشحال جلو جلوي من ميدويد و از اينكه من دنبالاش كنم لذت ميبرد.
وقتي به طرف من برميگشت و ميخنديد انگار دنيا در چشمهاي كوچكاش به من چشمك ميزد.
ساعت دوازده و نيم بود كه بارش نرم و ملايم برف آغاز شد، دختر كوچولوي من ديگر سر از پا نميشناخت. زير آن برفها ميدويد و با دستهاي كوچكاش سعي ميكرد دانههاي برف را بگيرد و به من نشان دهد.
امّا نيم ساعت كه گذشت، هم احساس سرما كرد و هم ديگر خواباش گرفته بود. آمد كنار پاي من ايستاد و گفت: بابا جونم، دشام سوزسوز ميچه. و دستهاي كوچكاش را مشت كرده و از پشت به پلكهاياش ميماليد.
گفتم: ميخواي بيايي بغل بابا؟!
گفت: بيه، ميدام.
و بعد دستهاياش را دراز كرد به سمت بالا و چشمهاي كوچكاش را بست. من هم بت يك حركت بالا كشيدماش و طبق معمول چانهاش را بوسيدم. انگار منتظر همين بود، در لحظه چشمهايش را باز كرد و يك بوس آبدار نثار لپ من كرد.
كوچولوي پررو، سرش را مدام روي گردن و شانهي من تكان تكان ميداد و بعد كه من قلقلكام ميآمد، نگاهام ميكرد و غشغش ميخنديد و من هم در دلام ريسه ميرفتم.
تمام مشكلات دنيا برايام تمام شده بود، من دخترم را در آغوش گرفته بودم و داشتام به سوي خانه ميرفتم. چيزي زيباتر از اين سراغ ندارم. جز يك جاي خالي… .
جالب بود
حالش چطوره؟
کجایید پس؟ دلمان آب شد فقط مشتاق کوچولویتان شدیم و رفتید. راستی وبلاگتان هم که بلوک شد. سرتان سلامت. اما اینجا را تو رو خدا آپ کنید. راستی به وبلاگ دخترک من هم یه سری بزنید