به خیر گذشت

چند روزه که دارم استراحت می‌کنم تا زندگی‌ام کم‌کم حالت طبیعی بگیره. هم من هم کوچولو به این دو، سه روز بدون دغدغه احتیاج داشتیم. باید انرژی خودمون رو برای برگشتن به کرمانشاه و آغاز کردن کارها تجدید می‌کردیم.
گرچه در مسافرت تهران چیزهای جالبی فهمیدیم، امِا استرس‌های ناشی از بیماری مامان هر دوتامون رو داشت از پا در می‌آورد. طفلکی دختر کوچولوی من که باید مدام پا به پای من از این مرکز درمانی به آن مرکز می‌آمد و اشک‌هایی را که در چشم‌هایم جمع و از شرم حضور او با پشت دست خشک می‌شد، را می‌دید. نمی‌شد حرفی بزنم، نمی‌خواستم مامان یا کسه دیگه‌ای احساس ترس کند، ولی حرفی که دکتر زده بود واقعاً خطرناک بود، وجود یه تومور در غده هیپوفیز چیزی نبود که بشه به این راحتی ازش گذشت، خوشبختانه توموری در کار نبود و فقط یک تحریک باعث بخشی از ناراحتی‌هایی شده بود که جدیداً بروز کرده بود، گرچه درمان وآزمایش‌ها برای مشخص شدن دلیل تحریک ادامه دارد، ولی روزی که من و کوچولو جواب MRI آخری را گرفتیم، داشتم سکته می‌کردم و جرات باز کردن و خواندن جواب را نداشتم؛ بالاخره دل را زدم به دریا و شروع کردم به زیر لب خواندن جوابی که دکتر رادیولوژیست نوشته بود که یهو نی‌نی صداش دراومد که: «چلا آروم می‌دونیش، من‌ام می‌دام بدونم دی جده؟!»

(ادامه…)

Published in: on مارس 6, 2008 at 8:10 ب.ظ.  (۱) دیدگاه  
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.