چند روزه که دارم استراحت میکنم تا زندگیام کمکم حالت طبیعی بگیره. هم من هم کوچولو به این دو، سه روز بدون دغدغه احتیاج داشتیم. باید انرژی خودمون رو برای برگشتن به کرمانشاه و آغاز کردن کارها تجدید میکردیم.
گرچه در مسافرت تهران چیزهای جالبی فهمیدیم، امِا استرسهای ناشی از بیماری مامان هر دوتامون رو داشت از پا در میآورد. طفلکی دختر کوچولوی من که باید مدام پا به پای من از این مرکز درمانی به آن مرکز میآمد و اشکهایی را که در چشمهایم جمع و از شرم حضور او با پشت دست خشک میشد، را میدید. نمیشد حرفی بزنم، نمیخواستم مامان یا کسه دیگهای احساس ترس کند، ولی حرفی که دکتر زده بود واقعاً خطرناک بود، وجود یه تومور در غده هیپوفیز چیزی نبود که بشه به این راحتی ازش گذشت، خوشبختانه توموری در کار نبود و فقط یک تحریک باعث بخشی از ناراحتیهایی شده بود که جدیداً بروز کرده بود، گرچه درمان وآزمایشها برای مشخص شدن دلیل تحریک ادامه دارد، ولی روزی که من و کوچولو جواب MRI آخری را گرفتیم، داشتم سکته میکردم و جرات باز کردن و خواندن جواب را نداشتم؛ بالاخره دل را زدم به دریا و شروع کردم به زیر لب خواندن جوابی که دکتر رادیولوژیست نوشته بود که یهو نینی صداش دراومد که: «چلا آروم میدونیش، منام میدام بدونم دی جده؟!»
جواب بسیار عالی بود، وجود هر نوع ضایعهای در غدد مغذی منتفی بود، کوچولوی من از خوشی نمیدونست چه کار کنه، پرید بغلام یه بوس گنده از لپام کرد و گفت: «آخی! داجتم دکته میددم. بابا جونم دیدی چیدی نبود؟! حالا یه دم بدند تا دل منام باز جه.»
ناگهان یادم افتاد که این چند روز چقدر به دخترم بیتوجه بودم، خیلی از دست خودم ناراحت شدم، به خاطر همین قول دادم ببرماش هرجا که دلاش خواست.
اونام بدتر از باباش عشق کتاب، گفت: «بدیم یه دایی ته تتاب داجته باجه». پس با هم به چند تا کتابفروشی رفتیم و اونم برای خودش حسابی شروع کرد به وول خوردن توکتابا؛ و نگاه کردن عکسهاشون.
قراره فردا برگردیم کرمانشاه و این یعنی آغاز دوباره روزهای تنهایی من و نینی.
خدا را شکر. خدا را شکر. به شکرانه اش لطفا لبخند بزن.