واقعیت‌های جامعه

وقتی آدم بچه دار می‌شود، زندگی‌اش با قبل زمین تا آسمان فرق می‌كند. مخصوصاً وقتی شرایط استثنایی تو سبب شود كه ناچار شوی دختر بچه‌ات را هم جا با خودت ببری. آن موقع باید بسیار مواظب باشی.

اگر شرایط باز هم استثنایی‌تر باشد و بچه‌ای كه داری فقط در ذهن تو باشد و نتوانی به دیگران هم توضیح دهی كه آقا جان یك بچه كوچك با من است دیگر پدرت حسابی در می‌آید. باید به جز رفتار خودت سعی كنی كه محیط و رفتار دیگران را هم منظم كنی.

نه اینكه بخواهم دختری چشم و گوش بسته را تربیت كنم، نه. امّا بی‌شك همه می‌پذیرند كه لازم نیست دختر بچه‌ای دو ساله با بسیاری از حقایق زشت روزگار آشنا شود.

به طور مثال چند شب پیش بود كه از من پرسید:‌ «بابا جونم، اصدام یعنی تی؟» پرسیدم: این رو از كجا شنیدی؟

جواب داد: «امدوز دوی اون ببلاگه كه دوندی ننجته بود، یه دفر می‌دان اصدام كنن. چند دفر هم می‌دان ندارن.»

فهمیدم موضوع از كجا آب می‌خورد. گفتم: ببین دخترم وقتی یه نفر كسی رو بكشه، برای اینكه ادب بشه قانون حكم می‌كنه كه اون آدم رو هم بكشن؛ به این كار می‌گن اعدام.

دختر كوچولوی من كه به این مفتی‌ها ول كن ماجرا نیست، پرسید: «یعنی می‌ددنش تا ادب بجه؟!»

ماندم كه چه جوابی به این موضوع بدم. كمی مِن‌مِن كردم و گفتم: اگه كسی كه كار خلافی می‌كنه مثلاً یه نفر رو می‌كشه تنبیه نشه، اون‌وقت هر كس هر كاری دل‌اش بخواد می‌كنه. این كار برای حفظ نظم جامعه‌اس.

بازم پرسید: «اُب دعواش دنن. دِرا می‌ددنش. آخه دناه داده. دردش می‌آد.»

واقعاً در مانده بودم نمی‌توانستم برای‌اش این موضوع را توضیح دهم. اشك‌اش درآمد و روی صورت‌اش جاری شد. با هق هق گفت:‌ «باباجونم! بدو ندودنش، من دود ندارم كسی بمیده.»

مستاصل شده بودم، گفتم: نی‌نی این دست من نیست، من و یه سری از دوستام و آدم‌های دیگه داریم سعی می‌كنیم كه دیگه كسی رو اعدام نكنن. حالا تو هم به‌جای اینكه گریه كنی، باید سعی كنی وقتی بزرگ شدی، اگه هنوز قانون اعدام وجود داشت، با اون مخالفت كنی.

یه مدت همش هق هق كرد و من هر كاری كردم نتونستم آرومش كنم، تا اینكه خواب‌اش برد. مدام تكرار می‌كرد: «بدو ندودنش، آخه دناه داره،‌دردش می‌آد.»

من هم كه دیگر درمانده بودم، مدام می‌گفت: چشم عزیزم، می‌گم نكشنش. تو گریه نكن.

وقتی هم كه خواب‌اش برد تا صبح آروم نبود. انگار داشت كابوس می‌دید.

خدا رو شكر من تلویزیون ندارم، و الا نمی‌دونستم با روحیه‌ی لطیف این بچه و اون همه صحنه خشن تلویزیون چه كار كنم.

حالم از جامعه‌ای كه در آن ناچاری موضوعات روز را به گونه‌ای دیگر برای كودك‌ات توجیه كنی به هم می‌خورد.

دنیای ما آدم بزرگ‌ها واقعاً حال به هم زن است. شاید همین باعث شده كه من ترجیح دهم بیشتر با كودك‌ام زندگی كنم تا دیگران.

**************************

پی‌نوشت: به مدت باید به یه سری از كارها می‌رسیدم. به همین دلیل وقت نمی‌شد كه بیام و این‌جا رو به روز كنم. امّا از این به بعد من و نی‌نی مرتب اینجا رو به روز می‌كنیم.

 

 

Published in: on مه 8, 2008 at 11:33 ق.ظ.  (2) دیدگاه  

The URI to TrackBack this entry is: http://not8.wordpress.com/2008/05/08/%d9%88%d8%a7%d9%82%d8%b9%db%8c%d8%aa%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ac%d8%a7%d9%85%d8%b9%d9%87/trackback/

خوراک آراِس‌اِس دیدگاه‌های‌ این نوشته.

2 دیدگاهبیان دیدگاه

  1. Salam

    Mamnoon ke Agaaham kardi dooste aziz!

    shad bashi!

    KAMRAN

  2. محمد رضا جان خوشحالم که دوباره شروع کردی. این مدت خبری ازت نداشتم وحسابی نگرانت بودم. به هر حال خوشحالم. راستی الان چند مرتبه است می خوام مطالبت رو بخونم ولی نمیشه! اول هست برای چند لحظه کوتاه ولی بعد غیب میشه و فقط صفحه سفید هست! حسابی گیج شدم! تو رو خدا بهم بگو چه جوری باید مطالبت رو بخونم،منتظرم.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.