فكر كردن

دختر كوچك من چند روزی است كه دارد بزرگ و بزرگ‌‌تر می‌شود.

دیشب حال مامان تعریفی نداشت و من هم كه با تا صبح بیدار بودن و مطالعه كردن چندان بیگانه نیستم تا صبح بالای سرش نشستم.

نی‌نی هم آمد و آرام و بی‌صدا توی نغل من كه روی یك شانه دراز كشیده بودم دراز شد، كتاب‌های خودش را هم آورده بود و عكس‌های‌شان را نگاه می‌كرد. چند روز پیش برای‌اش یك كتاب خریدم كه فقط عكس دارد و بچه‌ها خودشان باید داستان‌اش را بسازند.

(ادامه…)

Published in: on مه 14, 2008 at 3:53 ب.ظ.  (۱) دیدگاه  
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.