دختر كوچك من چند روزی است كه دارد بزرگ و بزرگتر میشود.
دیشب حال مامان تعریفی نداشت و من هم كه با تا صبح بیدار بودن و مطالعه كردن چندان بیگانه نیستم تا صبح بالای سرش نشستم.
نینی هم آمد و آرام و بیصدا توی نغل من كه روی یك شانه دراز كشیده بودم دراز شد، كتابهای خودش را هم آورده بود و عكسهایشان را نگاه میكرد. چند روز پیش برایاش یك كتاب خریدم كه فقط عكس دارد و بچهها خودشان باید داستاناش را بسازند.