دختر كوچك من چند روزی است كه دارد بزرگ و بزرگتر میشود.
دیشب حال مامان تعریفی نداشت و من هم كه با تا صبح بیدار بودن و مطالعه كردن چندان بیگانه نیستم تا صبح بالای سرش نشستم.
نینی هم آمد و آرام و بیصدا توی نغل من كه روی یك شانه دراز كشیده بودم دراز شد، كتابهای خودش را هم آورده بود و عكسهایشان را نگاه میكرد. چند روز پیش برایاش یك كتاب خریدم كه فقط عكس دارد و بچهها خودشان باید داستاناش را بسازند.
بهش یاد دادم كه چطور باید از كتاب استفاده كند و یعد هم از او خواستم كه وقتی داستاناش را ساخت برای من بخواند.
دیشب بالاخره داستاناش را كامل كرده بود، برای دختر بچه دو سه ساله خیلی خوب بود، از تمام عكسهایی كه در صفحات كتاب آمده بود استفاده كرده بود تا زنجیر داستاناش پاره نشود.
یك اشتباه فاحش كرده بود و آن هم اینكه چون معمولاً بنده شیر و كیك را با هم میخرم و میل میكنیم و از من هم شنیده بود كه شیر را خانوم گاوه از علفی كه میخوره میده، و كیك هم از گندم درست میشه؛ در بخشی از داستاناش گفت: «این دانوم گابه به بدچههای عمو دیر میده با گِیگ.»
خندهام گرفته بود و برایاش توضیح دادم كه اینگونه نیست.
از شیوهی داستاناش خوشم آمد.
از او خواستم كه داستاناش را دوباره تعریف كند. درست همان داستان را تعریف كرد و فقط جریان خانوم گاوه را اصلاح كرد.
وقتی دیدم داستان كاملاً در ذهناش شكل گرفته، در گوشهای از داستاناش شك به وجود آوردم و تمام شیرازه ذهناش را به هم ریختم. اوّل خیلی مقاومت كرد كه نه همین است كه من میگویم. ولی وقتی با دلایل من قانع شد، با هم تصمیم گرفتیم تا دوباره روی داستاناش فكر كند و موضوع را با توجه به این شك عوض كند.
باز هم اگر داستان دیگری بنویسد، در همین نقطه شك به وجود میآورم.
دلام میخواهد برای هر موضوعی بتواند فكر كند و چارهای بیاندیشد، فكر میكنم روش خوبی برای اینكار انتخاب كرده باشم.
آخی. طفلی را گیج نکنی. تو فقط گوش کن. از حالا به او شک یاد نده. بگذار در دنیای خود بازی کند خیال ببافد و رها باشد. سلامتی تو و دخترکت را آرزومندم